این روزها خیلی سخت می گذرد. نه اینکه قبلترها آسان گذشت نه. این روزها سختی را احساس می کنم. تلخی را احساس می کنم. توی دهه ی بیست زندگی تلخی طعم گس دارد. احساس می کنی وقتی سنت بالا برود سوار زندگی می شوی و همه کاره خودت می شوی و بعد می توانی همه ی تلخی ها را شیرین کنی. چه تفکر احمقانه ای. چرا هیچ کسی به ما نگفت این تصور احمقانه است. چرا کسی به ما یاد نداد بالارفتن سن هیچ چیزی را درست نمی کند؟ چرا کسی به ما گفت باید همین الان همین حالا وضعیت را سامان بدهیم؟ همیشه به ما وعده ی آینده ای روشن را داده اند. احمقانه ترین وعده ی عالم. آدم هایی که عرضه ندارند حال خودشان را روشن کنند چطور می توانند چه چیزی یاد گرفته اند که به خودشان وعده میدهند که آینده ای روشن در انتظارشان است؟ چرا انتظار دارند یکی برای ادم هایی به بیعرضگی ما بیاید و آینده را روشن کند؟ چه تضمینی وجود دارد بی عرضه ها آینده ی روشن را هم تیره و تار نکنند؟ 

 

نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه ۱۳۹۸/۰۱/۱۲ |