کدوم آدم احمقی دوربین و اختراع کرد. کدوم ادم احمقی البوم و اختراع کرد. کدوم آدم احمقی جمع کردن عکس و باب کرد.. کدوم ادم احمقی دوربین دیجیتالی و درست کرد. کدوم ادم احمقی ایمیل و بوجود آورد. کدوم ادم احمقی شبکه های مجازی و درست کرد. کدوم ادم احمقی به مردم یاد داد تا از هم عکس بگیرند و برای هم بفرستند.

هیچ کدوم از این ادما فکر نکردن دوری وجود داره؟ هیچ کدومشون فکر نکردن فاصله وجود داره؟ هیچ کدوم فکر نکردند فاصله قابل پر شدن نیست؟ هیچ کدوم فکر نکردند دوری قابل نزدیک شدن نیست؟ هیچ کدوم فکر نکردن وقتی نمیبینی فراموش میکنی ولی وقتی میبینی دلتنگ میشی؟ دلتنگی احمقانه ترین حس عالم. حسی که به هیچ عنوان قابل رفع شدن در زمان خودش نیست. باید بنشینی و سعی کنی چهره های توی عکس را فراموش کنی. خاطراتی که با چهره ها داشتی را فراموش کنی. باید بنشینی و یادت برود زمانی را که لبخند این چهره را از نزدیک دیده بودی. یادت برود بوسه های و آغوش گرمش را. یادت برود زمان بچگی ات را یادت برود بازی های خانه ی مادربزرگت را. باید یادت برود دختر عمه ها را دختر خاله ها را. باید یادت برود صدای قیژ قیژ تاب حیاط پدربزرگ را. باید یادت برود فریاد های و جیغ های خودت و دختر عمه هایت را از ته باغ.

عکس احمقانه ترین یادگاری دنیاست. هیچ بویی و هیچ صدایی خشونت بارتر از عکس روح ادم را نمیخراشد. وقتی چهره ی عمو را با موها و ریش سفید شده صدها کیلومتر دورتر میبینی یاد زمانی می افتی که عمو موهایش سیاه بود و گوشه ی چشم هایش هنوز خط نیافتاده بود. یاد روزهایی می افتی که عمو دم ظهر از مغازه برمیگشت با جیبی پر از کام کام یا یک بسته شوشو. دست هایش را بالا نگه می داشت و شوشو را باز می کرد. شوکولات های حلقه ای رنگارنگ را دانه دانه به ما که زیر دستش بالا و پایین میپریدیم میداد. اگر رنگ دلخواهمون را به دستمان میداد بلافاصله به دهان پرتابش میکردیم و اگر رنگ مورد علاقه ی مان نبود دستمان همراه شوکولات حلقه ای هنوز بالا بود تا عمو رنگش را عوض کند.

نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۶ |

هرجور دلت بخواد میتونی بنویسی. به هر سبک و سیاقی که دوست داری. با هر ترتیب زمانی که دلت می خواد. درباره ی هرچیزی که اراده کنی. میتونی بنویسی. میتونی بنویسی به همین راحتی. فقط باید بنویسی. بشینی یه گوشه و بنویسی. نامرتبی خونه مهم نباشه. روشن بودن کولر و یخ کردن انگشت های پا مهم نباشه. اینکه بخوای بلند بشی و بری کولر خاموش کنی یعنی وقفه در نوشتن. وقتی به خاطر هر چیز بزرگ و کوچکی وقفه بی افته در نوشتن. اون وقت نمینویسی. اون وقت هر وقت تصمیم میگیری بری بشینی پشت میز و شروع کنی به نوشتن، اول اطرافت و بررسی میکنی تا ببینی اگر کاری هست که ذهنت و از نوشتن منحرف میکنه اونو برطرف کنی و اینقدر کار جلوی چشمات سبز میشه که قدرت تمام کردن و مرتب کردن اون همه کار و در یک روز نداری. و میری سر وقت کارهای دیگه غیر از نوشتن.

باید وقتی تصمیم میگیری بنویسی واقعا بنویسی. بی خیال هرچیزی که در اطرافت اتفاق می افته باشی و بنویسی. الان داشتم اولین داستان نوشته شده در اولین شماره مجله ی انترنتی narrative و می خوندم. اسم داستان خاطرات تکه تکه در زمان تکه تکه است. خیلی جالب نوشته خاطرات از تاریخ یازده سپتامبر معروف شروع میشه و میره جلو و بر میگرده عقب. برای هر جلو و عقب کردن تاریخ میاد. بعضی تاریخ ها دقیق با روز و ماه بعضیا فقط ماه و سال داره. نویسنده زیر هر تاریخی یه اتفاقی که در اون تاریخ برای شخصیت داستان مهم بود را مینویسه. و داستان پیش میره.

ولی من موندم. شاید هم نموندم. دلم میخواد که بمونم. شاید دلم نمی خواد داستان تجربه رو بنویسیم. شاید دلم می خواد این داستان همینطور پا در هوا بمونه. و این خواستن احمقانه ترین خواستن منه. درگیر بودن با موضوعی که نه بر میگردم و مرورش میکنم و نه سعی میکنم حلش کنم. انگار همین که این زخم روی تنم باشه و هر چند وقت یک بار روش و باز کنم و خونی ازش بره راضی ام. و تمام فکر و ذکرم و مشغولش کردم و بی خیال دلم و خوش کردم که دارم رمان مینویسم.

با این آخون والا خونی که من برای خودم درست کردم عملا ذهنم و مدام درگیر یه موضوع و یه داستان میکنم و چشم هام هیچ چیز دیگه ای و نمیبینه. مشکل اساسی دارم پیدا میکنم. احساس میکنم ذهنمداره از کار می افته. اینقدر درگیر یه موضوع واحد بوده که دیگه هیچ اتفاق و هیچ حادثه ای و دور و بر خودش نمیبینه و درباره ی هیچ موضوعی خارج از این اتفاق فکر نمیکنه. اعصابم داره میریزه بهم. ولی برای این بهم ریختگی هم کاری انجام نمیدم.

همه چیز الان سر جاش ولی من مدام دنبال موضی توی ذهنم میگردم تا از پشت میز بلند بشم و نوشتن به تعویق بی افته. ذهنم این حرف و نمیزنه. ذهنم میگه پاشو برو کولر و خاموش کن. سردت شده بعد بیا و بشین بقیه چرت و پرتات و بنویس. در خونه هم بازه و برق زیاد مصرف می شه. بهش قول دادم وقتی تعداد کلمات به 500 برسه بلند میشم. حالا بعد از هر چند خط یه نگاه به کلمه شمار میاندازه حالا بین و هفت کلمه قبل تعداد کلمات 500 شده و مدام داره مثل دارکوب میکوبه توی سرم که پاشو کولر و خاموش کن.

نوشته شده توسط سمیه در شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۶ |

نوشتن همیشه راحتتر از حرف زدن بوده. حداقل برای من که اینطوره. وقتی دارم مینوسم طرف مقابل کنارم نیست. چشم تو چشمم نیست. میتونم راحت هر حرفی و که دلم میخواد و بهش بزنم و اگر احیانا از حرفی که زدم پشیمون شدم خطش بزنم یا پاکش کنم. ولی وقتی داری رو در رو با کسی حرف میزنی وقتی کلمات از دهنت بیرون بیان دیگه هیچ برگشتی نداره. وقتی داری حرف میزنی هیجانات احساسی میتونن روی کلمات اثر بزارن. کلمات با لحن های مختلف ادا میشن. با حرکات دست و بدن میشه معنی کلمات و عوض کرد ولی نوشته خالی از هر احساس دیداری.نوشته رو میخونی و نویسنده رو تصور میکنی. همانجوری که دوست داری.

دلم میخواد با یکی حرف بزنم. ولی کسی نیست. نمیدونم اگر باشه، با تمام شرایطی که یه شنونده لازم داره، من آدمش هستم که حرف بزنم یا نه؟ بعید میدونم اولا کسی پیدا بشه که حاضر بشه بشنوه و از طرفی بعید میدونم من ادمی باشم که حرف بزنم.

از دست خودم خسته شدم. حتی الان که دارم مینویسم هم حرف دلم و نمی نویسم تا حالام بهتر بشه. نمی دونم چه دردی دارم. نمیدونم چرا مثل بقیه زنا همینطور حرف نمیزنم؟ نمیدونم چرا درد دل کردن برام اینقدر سخت؟ زن ها میشینن پیش همدیگه از مشکلاتشون میگن از درداشون میگن و من میشینم گوش میدم و با خودم فکر میکنم که چقدر مشکلات من مزخرف و کوچیکه و چرا من اینقدر کم طاقتم.

دوست دارم روزی که حالم خوش نیست و بگیرم بخوابم تا فردا صبح. فردا همیشه حالم بهتر میشه. گذر زمان حال ادم و بهتر میکنه. فراموشی همیشه خوبه. میگن برای داستان نویسی باید بتونی گذشته رو زیرو رو کنی ولی من دوست ندارم این کار و انجام بدم. کلا از هر چیزی که اعصابم و بریزه بهم دوری میکنم. می خوام اروم باشم.

دلم می خواد سیگار بکشم. یکی دو روز هوس سیگار کردم. دوست دارم بشینم یه گوشه ی پارک و سیگار بکشم. میگن اعصاب و اروم میکنه. تازه لاغر هم میکنه. الان اینجا باید یه ایموجی خنده با دندونای پیدا میذاشتم.

یاد آقای سالاری بخیر. میگفت گورته نویسی خیلی خوبه. هر روز حداقل یه صفحه گرته نویسی داشته باشید. ولی کو گوش شنوا. دلم می خواد برم ببینمش ولی راستیتش چیزی برای ارائه ندارم. اساتید انتظار دارن رو به جلو حرکت کنیم ولی من کلا یا حرکتی نداشتم یا رو به عقب بوده.

میترسم. میترسم برگردم به گذشته. میترسم گذشته رو شخم بزنم. میترسم خاطرات و مرور کنم. درباره ی اتفاقات توی گذشته تصمیم گرفتم و تمام. اگر اون اتفاقات الان اتفاق بیافتن تصمیم فرق میکنه مطمئنم. و از این میترسم که برگردم به گذشته و بابت تصمیماتی که گرفتم خودم و سرزنش کنم. اون وقت باید بشینم و غصه بخورم و سعی کنم تصمیم و جبران کنم.

نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۶ |