وقتی سن ادم به این عددها میرسه خیلی ناراحت نمیشه که چرا یک سال بیشتر از عمرش گذشته. یک جورهایی خوش حال میشه که سنش به این عدد رسیده. البته 35 هم عدد قشنگی بود کلا همه ی مضارب پنج زیبا هستند. از دو سال پیش تا به حال هر کسی از من می پرسید چند سالته می گفتم 35. چون 34 عدد قشنگی نبود دوستش ندارم. ترکیب مضرب دو و سه زیبا نیست. مثل عدد 32 عدد قشنگی نیست. و امسال 36 ساله شدم.
36 سال به ظاهر تعداد سال هایی زیادی را در بر می گیرد ولی در واقعیت زندگی ام بعید میدونم مقدار سال زیادی را طی کرده باشد. شاید اگر به جای مادرم بودم در سن 36 سالگی دست به کمر میزدم و می گفتم چه سالهایی را سپری کردم ولی واقعیت این است که من نمی توانم این حرف را بزنم.
مادرم در سن 19 سالگی آنقدر عقلش میرسید که با همکلاسی های دانشگاهش علیه شخص اول مملکت قیام کرده بودند و نظام کشو را عوض کرده بودند. ولی من در سن 36 سالگی هنوز ابلهی هستم که تحت تاثیر جو به شخصی رای دادم که دستش در دست دشمن مملکتم است و می خواهد همه ی شرافت و آزدگی مملکت را به باد فنا بدهد. پس واقعیت این است که من هنوز بزرگ نشده ام و هنوز سن و سالی ندارم. هنوز خام هستم و پیر نشدم.
مادرم در سن 24 سالگی در ده خرداد اولین بچه اش را به دنیا اورد و من در سن بیست سالگی. ولی او بزرگ و پخته بود و من هنوز در سن 36 سالگی ناپخته ام. چون او بعد از اولین بچه اش چهار فرزند دیگر به دنیا آورد و نسل شیعه های انقلابی را زیاد کرد ولی من عقل ندارم و به داشتن یک فرزند کفایت کرده ام. مادرم میفهمید و به حرف ولی امرش گشو داده بود ولی من عقل ندارم و نمی فهمم چه کسی درست می گوید تا تقلید کنم. پس واقعیت این است که من هنوز بزرگ نشده ام و هنوز سن و سالی ندارم. هنوز خام هستم و پیر نشدم.
مادرم در جوانی اش خیلی کتاب ها خواند که الان در پستوی خانه و در کمد کتابخانه به دور از دید چشم نامحرم ها گذاشته است ولی من همان کتاب ها را در کتاب خانه ی اتاق پذیرایی ام جلوی چشم هر کس و ناکسی گذاشته ام. مادر میداند عواقب در افتادن با کس و ناکس را ولی من هنوز خام هستم و نمی دانم چه اتفاقی می افتد اگر انهایی که نباید باتو چپ بیافتدن از تو رو برگرداند. پس واقعیت این است که من هنوز بزرگ نشده ام و هنوز سن و سالی ندارم. هنوز خام هستم و پیر نشدم.
مادرم فرق بین مارکسیم و مجاهد خلق و حزب توده و .... را میدانست. خودش را از همه دور کرد و از بیرون گود به انها نگاه کرد. او بعد از سرنگونی شخص اول مملکت خودش را کنار کشید و در هیچ یک از مناسبات قدرت شرکت نکرد. نه پیشنهاد ریاست را قبول کرد و نه پیشنهاد مدیریت را. نشست در خانه و بچه هایش را بزرگ کرد. ولی من فرق بین آنهایی که سی سال پیش تمایل به رابطه و دوستی با امریکا داشتند و حالا پا به زمین می کوبند و مرگ بر امریکا می گویند را با آن هایی که هم سی سال پیش و هم الان در جبهه ی مقابل این ها ایستاده اند را نمی دانم. اینجا تنها جاییست که از مادر یاد گرفته ام و سکوت می کنم. اینجا می ایستم کنار و سکوت می کنم. می ایستم و میبینم دعوایی را که بر سر قدرت دارد در این مملکت شکل می گیرد را میبینم. و سکوت می کنم. همپای مادر. شاید کمی بزرگ شده ام. 36 ساله شده ام. می توانم بگویم کمی بزرگ شده ام.