از وقتی که یادم می آید ماه بهمن ماه زیبا، شیرین و پر از خاطره بوده است.در این ماه حال و هوای خانه پدری ام جور دیگری بوده و است. شعرها و آهنگ ها، عکس ها و فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شود برق چشمان مادر را چند برابر می کند. کاملا از چهره مادر پیداست که این روزها در خانه نیست، اگر چه در آشپز خانه مشغول پخت و پز است یا در گوشه و کنار خانه مشغول روفت و روب، ولی در واقع هیچ کجای خانه نیست. او این روزها در خیابان های بهمن 57 تهران در رفت و آمد است.
تمام شخصیت ها با صدا و تصویر برایم قابل شناسایی است. از هر کدام خاطراتی به یاد دارم. در حالی که در آن روزها حتی وجود خارجی هم نداشتم. ولی انگار در جای جای خیابانهای تهران 57 قدم زده ام، البته با خاطرات مادر.
مادر از آن روزها طوری تعریف می کند، که بارها آرزوی حضور در آن روزها را در دل گذراندم. ولی وقتی این آرزو را بر زبان می آوردم مادر با چشمانی پر از آرزو لبخندی می زد و می گفت: نه. هیچ وقت چنین آرزویی نکن.آن روزها، روزهای سختی بود خیلی سخت.
ولی نمی دانم چرا او همیشه برایمان از زیبایی های آن روزها می گوید و می گفت.
شاید من هم روزی فقط از شیرینی های این روزها به دخترم بگویم و تلخی ها را در همین گذشته ی فردا دفن کنم تا همیشه خاطرات خوش و لذت بخش نور راه آینده باشد.
دوستت دارم بهمن،
به خاطر همه خاطرات خوشی که در دل و ذهن مادر جای دادی تا او آن ها را برایم تعریف کند.
