تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

 

در گوشه ای از آسمان- ابری شبیه سایه من بود

ابری که شاید مثل من- آماده­ ی فریاد کردن بود

من رهسپار قله و او راهی دره- تلاقی مان

پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

: خسته نباشی.[پاسخی پژواک سان از سنگ آمد]

این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک روشن بود

بنشین! نشستم، گپ زدیم- اما نه از حرفی که باما بود

او نیز مثل من- زبانش در بیان درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم- گفتنی های مگویم را

من منتظر تا او بگوید، وقت اما- وقت رفتن بود

گفتم که لب وا میکنم [با خویشتن گفتم]- ولی بغضی

با دستهایی آشنا، در من به کار قفل بستن بود

او خیره بر من، من به او خیره- اجاق نیمه جان دیگر

گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

گفتم: خدا حافظ.- کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر

پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

تا قله یک نفس باقی نبود- اما غرور من

با چوبدست شرمگینی- در مسیر بازگشتن بود

**

چون ریگی از قله به قعر دره افتادم- هزاران بار

اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود.

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 7:50  توسط سمیه  |