تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - چشمهایش

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

همه می دانستند که استاد ماکان نه زن داشت و نه با زنی رابطه داشت. این امر هم باعث شده بود تا این تابلو به تابلویی تعجب برانگیز تبدیل شود. من هم که فکر می کردم خیلی درباره استاد و آثارش میدانم از این تابلو هیچ سر در نمی آوردم. خیلی به دنبال آن چشمهای مرموز گشتم ولی هیچ اثری از آنها نبود. از نوکر استاد که سالها با او بود هم هرچه می پرسیدم هیچ نمی گفت. تا یک روز که سالروز فوت استاد بود پیر مرد به من گفت که او امروز در موزه بود. آنقدر عصبانی شده بودم که چرا زودتر به من خبر نداده بود. در دفترچه موزه اسم همه افرادی را که وارد موزه شده بودند را نگاه کردم، تنها زنی که اسم فامیل نداشت فرنگیس بود. با دیدن اسمش مطمئن شده بودم که این زن وجود خارجی دارد.پس باید حتما پیدایش می کردم تا راز این تابلو را کشف کنم.

بعد از آن سال هر سال در سالروز فوت استاد تمام روز دم در موزه می نشستم و منتظر آمدن فرنگیس بودم ولی او نیامد تا 15 سال بعد از فوت استاد در 15 سالروز فوت استاد. آن روز موزه به علت تعمیرات بسته بود ولی او نمی دانست. آن شب تمام راز آن نقاشی مرموز را فهمیدم.....

کتاب چشمهایش حتی به نظر خود بزرگ علوی نیز بهترین کتاب او است.

توصیفات زیبا ، متن روان ، شیوایی قلم و به هم پیوستگی مطالب جذابیت خواندن را چند برابر می کند.

اگرچه بزرگ علوی خود را رمان نویس نمی داند ولی بی شک رمان چشمهایش در برابر رمانهای هم عصر خود جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص می دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 6:53  توسط سمیه  |