انگار همین دیروز بود. تمام جزء جزء و لحظه لحظه اتفاقات آن روز در ذهنم حضوری فعال دارند. همه آنها را به خاطر می آورم. انتظار برای دیدن او.انتظار برای در آغوش کشیدن او. انتظار برای بوییدن او. همه اعتراف به این موضوع دارند که این لحظه شیرین ترین لحظه زندگی است، ولی من با خود می اندیشیدم که چگونه می توان این لحظه، لحظه ای شیرین باشد، بعد از آن همه سختی و مشقت. ولی در دل می دانستم که آنها راست می گویند.
ولی لحظه شماری من برای دیدن او، بوییدن او و در آغوش کشیدن او انتظار تازه مادری برای در آغوش کشیدن دردانه تازه متولد شده اش نبود. لحظه شماری و انتظار من برای در آغوش کشیدن امانت محبوب بود. برای بوییدن و دیدن و در آغوش کشیدن کسی لحظه شماری می کردم و تمام دردهای عالم را به جان خریده بودم که او بوی او را می داد.دوست می داشتم که خود او را در آغوش می کشیدم ولی خوب می دانستم که نمی توانم. این کار از توان همچون من ناچیزی بیرون است، ولی با تمام وجود خوشنود بودم که او امانتی از وجود خودش به من ارزانی می کند.
و من برای دیدن این امانت لحظه شماری می کردم . چه انتظار شیرینی بود این لحظات. بر خودم می بالم که او مرا لایق این امانت دانسته و بر خود بیم و حراس دارم که شاید نتوانم به خوبی خود او از او نگه داری کنم.البته این را می دانم که خود او نیز از این ناتوانی من خوب آگاه است. در تمام این شش سال بالهای حمایت او را بر سر امانتش می دیدم و می دانستم در همه جا خود او محافظش است و من، ذره ای ناچیز، فقط دلخوش این بوده و هستم که به واسطه امانتش به من نیز التفاتی دارد.
ششم اسفند سال هزار و سی صد و هشتاد روزی است که خداوند هدیه ای آسمانی را در آغوش ما نهاد و به پاس این هدیه ذره ذره و ثانیه ثانیه های عمر خویش را اگر سپاس گذاری او را به جای آوریم از شکر همین یک رحمت او معذوریم.
دخترک نازم تولدت مبارک.
