در شهر ول وله ای به پا شد. یعنی راستش را بخواهید ده روزی بود که ول وله به پا شده بود ولی امروز انگار همه مطمئن بودند. دیشب مردم همه خیابان ها را شسته بودند. توی خیابان گل گذاشته بودند. همه از خوشحالی تو پوست خودشون نمی گنجیدند. ولی بعضی ها دل نگران بودند، نکند اتفاقی بیافتد؟ نکند....؟ نکند.....؟
چندین میلیون نفر خوشحال و نگران بودند، ولی خودش هیچ احساس خاصی نداشت. بی نفاوت بی تفاوت نسبت به همه نگرانی ها و تشویش ها و دلهره ها سوار هواپیما شد و از هواپیما پیاده شد.
