تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - انتظار

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

چندین شب بود که منتظر بود. هر شب ساعتها به آسمان شب می نگریست و منتظر بود. مطمئن بود که به او پاسخ خواهد داد. دلش را به سختی آزرده بودند، به او می گفتند: این چه دینی است که از خود هیچ استقلالی ندارد. به او می گفتند: اگر ما به حق نیستیم چرا تو تمام عباداتت را به سمت قبله ما انجام می دهی؟

روزها و شب ها می گذشت و او انتظار می کشید.

تا روزی فرشته وحی آمد هنگام نماز، آن هم نماز ظهر، آن هم وسط نماز. بعد از اتمام رکعت دوم دست محمد را گرفت و او را به سمت کعبه چرخاند و سخن پروردگار عالمیان را به او ابلاغ کرد.

«ما توجه تو را بر آسمان به انتظار وحی و تغییر قبله بنگریم و البته روی تورا به قبله ای که به آن خشنود شوی بگردانیم. پس روی کن به طرف مسجد الحرام و شما مسلمین نیز هر کجا باشید در نماز روی بدان جانب کنید. و گروه اهل کتاب به خوبی می دانند که این تغییر قبله به حق و راستی از جانب خدا است و خداوند از کردار آنها غافل نیست.»   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 11:31  توسط سمیه  |