سرسرا پر از کیف وچمدان و صندوق و صندوقچه و... بود.کوچک و بزرگ در رنگهای مختلف، همه هم قفل شده.
چند هفته ای بود که در اینجا ولولهای به پا بود، همه در حال جمع و جور کردن و بستن بار سفر بودند.
با اینکه همه مضطرب و دلنگران بودند ولی نمیدانم چرا سعی بر این داشتند که این اضطراب و دلنگرانی را از بقیه پنهان کنند.همه سعی میکردند خوشحال به نظر برسند. خوب معلوم است یک سفر خارج از کشور خوشحالی هم دارد، همیشه داشته، چرا این بار نداشته باشد؟!
شب قبل از طرف هواپیمایی برچسب های مخصوصی آوردند و همه کیف ها وچمدان ها و صندوق ها و صندوقچه ها و... را برچسب زدند تا دیگر فردا مشکلی برای بارها پیش نیاید.
از همه نگرانتر محمد رضا بود. تمام شب را بیدار بود. اصلا چندین شب بود که خواب به چشمانش نیامده بود و شب های قبلتر هم با کابوس خوابیده بود.
خودش خوب میدانست که این آخرین باریست که در این مکان قدم خواهد زد. برای همین قدم ها را کوتاهتر و با حوصله تر بر میداشت تا شاید آخرین ساعات حضورش در این مکان را بتواند طولانی تر کند. در تمام طول قدم زدن به یاد روزهای گذشته بود. روزهایی که با افتخار در این مکان قدم میزد و درباره مسائل مختلف با آدمهای مختلف حرف میزد و دستور میداد.
ولی حالا چه؟؟؟؟؟؟!!!!!
