تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - تنهای

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من ، عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را

بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست

حواي من ، بر من مگير اين خود ستايي را ، كه بي شك

تنها تر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم

تا روشنم شد در ميان مردگانم، همدمي نيست

همواره نه ، فقط يك لحظه ، خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ، ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه

             اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
                                                                محمدعلي بهمني
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 7:40  توسط سمیه  |