تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - مسیح متولد شد.

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

چندین ماه بود که در غاری پنهان شده بود. تنهای تنها با فرزندی که در شکم داشت و پروردگاری که در قلب او بود. زمان تولد بچه نزدیک و نزدیکتر  و او نگرانیش بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانست چه خواهد شد. ناگهان صدایی را در قلبش شنید که به او می گفت تا به کنار درخت خرمای خشکیده نزدیک غار برود. آنگاه به او گفته شد: غمگین مباش از چشمه گوارایی که در زیر پای تو و برای تو جوشیده است بنوش و از خرمایی که از این درخت برای تو رویاندیم بخور که غذایی بس لذیذ و مقوی است. آنگاه روزه سکوت بگیر و به سمت قوم خود برو و به کودکی که در آغوش داری اشاره کن.

مریم با کودک خود به سمت قومش رفت. آنها با دیدن مریم و نوزادی که در آغوشش بود شروع به شماتت و بدگویی از او کردند. مریم نیز به امر خداوند فقط به کودک نوزاد خود اشاره می کرد. ناگهان نوزاد لب به سخن گشود و مادر را از هر تهمت و اتهامی مبراء و پاک کرد و لب از سخن فرو بست.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 6:32  توسط سمیه  |