چندین ماه بود که در غاری پنهان شده بود. تنهای تنها با فرزندی که در شکم داشت و پروردگاری که در قلب او بود. زمان تولد بچه نزدیک و نزدیکتر و او نگرانیش بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانست چه خواهد شد. ناگهان صدایی را در قلبش شنید که به او می گفت تا به کنار درخت خرمای خشکیده نزدیک غار برود. آنگاه به او گفته شد: غمگین مباش از چشمه گوارایی که در زیر پای تو و برای تو جوشیده است بنوش و از خرمایی که از این درخت برای تو رویاندیم بخور که غذایی بس لذیذ و مقوی است. آنگاه روزه سکوت بگیر و به سمت قوم خود برو و به کودکی که در آغوش داری اشاره کن.
