دونفر که عاشق هم بودن کنار رود خانه ای زندگی می کردند. یک روز تصمیم می گیرند برای تفریح بروند ان طرف رودخانه ولی وقتی می رسند ان طرف مرد قصه ما یادش می افتد که یک قرار کاری خیلی مهم دارد با معشوقه اش خدا حافظی می کند و قول می دهد تا چهار ساعت دیگه بیاید دنبالش.
ولی چهار ساعت به هشت ساعت رسید و او نیامد. هوا کم کم داشت تاریک می شد و زن دل نگران مرد. همانطور که کنار رودخانه قدم می زد و منتظر مرد بود قایقی را دید خود را به ان رساند و از مرد قایقران تقاضا کرد تا او را به ان طرف رودخانه برساند.مرد قبول کرد ولی گفت باید عجرتش را بپردازد.ولی زن پولی نداشت. زن هرچه خواهش کرد و قول داد که وقتی معشوقه اش را پیدا کند حتما پول او را خواهد داد ولی مرد قبول نکرد.هوا دیگر تاریک شده بود و زن هم دل نگرانیش بیشتر. مرد ثروتمندی که درابادی که در ان نزدیکی بود زندگی میکرد از انجا می گذشت و خواهش های زن را دید. جلو امد و به زن گفت:«در ازائ عرضه خودت به من ، حاضرم پولی را که می خواهی به تو بدهم». زن که خیلی خیلی نگران مرد بود قبول کرد.
و به این ترتیب خود را به ان طرف رودخانه رساند و مرد را پیدا کرد.مرد علت تاخیر را توضیح داد و زن چگونگی برگشت خود را.
مرد با شنیدن داستان زن را برای همیشه ترک کرد.
به نظر شما در این جریان مقصر کیست؟
مرد؟
زن؟
مرد قایقران؟
مرد ثروتمند؟
