تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - هدیه ای برای تولدش

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

غسل کرد. چند لایه از دستار سفیدی را که بر سر داشت باز کرد و به دور گردن انداخت. لباس بلند عربی­اش را جمع کرد. کفش­ها را از پا در آورد. عصایی با سر آهنین به دست گرفت. رو به اهل خانه کرد و از آن­ها خواست تا همه اینگونه شوند.

در بیرون خانه سرداران و بزرگان شهر با لباس­هایی زیبا و گران­قیمت سوار بر اسب­هایی زیبا و تزیین شده منتظر آمدنش بودند. عده­ای از مردم نیز آمده بودند و بعضی در بالای پشت بام منازل خود منتظر بیرون آمدن او از منزل بودند.همه می­خواستند شکوه و جلال ولیعهد را ببینند.همه فکر می­کردند مانند سال­های گذشته ، همان­گونه که پادشاهان و ولیعهدان گذشته انجام می­داند او هم آن کار را خواهد کرد. تازه چه کسی سزاوارتر از او، این جایگاه حق اوست، اصلا حکومت حق اوست، پس هر کاری و هر طوری که بخواهد می تواند عمل دهد.

ولی....

ولی وقتی او از منزل، لبیک گویان، با اهل منزل بیرون آمد. همه تعجب کردند. با تعجب نگاهش می­کردند. او آن­قدر منقلب و آن­قدر با سوز و گداز الله اکبر می­گفت که جمعیت همه به خروش آمدند و همان­طورکفش ها را که از پا در می­آوردند، هم آواز با او «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمه الانعام، الحمد لله علی ما اولینا» را سر دادند. سرداران و بزرگان با سرعت از اسب­ها پایین آمدند. با چاقو و خنجر بندهای چکمه­های گرانقیمت خود را پاره می­کردند تا زودتر خود را به صف لبیک گویان جمعیت منقلب برسانند.

تمام شهر مَرو، یکسر شور و هیجان و تکبیر بود. همه به او پیوسته بودند و با او هم کلام شدند.

خبر به مامون رسید  که اگر امام به محل نماز عید برسد و خطبه­های نماز را بخواند، دیگر نمی­شود جلوی جمعیت را گرفت و باید با خلافت خدا حافظی کرد.

مامون باورش نمی­شد. با خود اندیشید: امام گفته بود که اورا از این کار معذور کند. به او گفته بود که من با این شرط ولیعهدی را قبول کردم تا در کارهای رسمی حکومت دخالت نکنم. ولی او گوش نکرده بود و همچنان اصرار بر این داشت تا امام نماز عید را بخواند. او می­خواست تا پایه­های حکومت خود را مستحکم کند. می­خواست به مردم بگوید که دیدید امام­تان، رهبر شما شیعیان نماز عید را اقامه می­کند. دیدید او ولیعهدی مرا پذیرفته است و در کارهای حکوت او را سهیم می­کنم. با اصرار بیش از حد او امام قبول کرده بود ولی با این شرط که این کار را به روش رسول الله و امام علی انجام دهد. برای او مهم نبود به چه روشی انجام می شود او فقط می­خواست تا امام انجامش دهد.

در واقع او باید از کجا می­دانست که آن­ها با چنین شور و هیجان وصف ناشدنی راهی محل اقامه نماز می­شوند. هرچه او دیده بود و شنیده بود وصف خلفای پیشین بود.

خود را هزار بار لعن کرد که چرا باز به حرف او گوش نداده است.

باید کاری می­کرد و اگر نه تمام نقشه­هایش نقش بر آب می­شد.

غلامی را برای برگرداندن امام فرستاد.

 غلام رفت و از بین انبوه جمعیت، خود را به امام رساند. به امام گفت: مامون می گوید: شما دیگر خسته شده­اید بهتر است برگردید، تا صدمه­ای ندیده­اید.

امام لبخندی زد و فرمود: به او گفته بودم من را از این کار معذور دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 11:1  توسط سمیه  |