تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه - چشم

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

روزي چشم به ديگر يارانش گفت: كوهي پوشيده از ابر در پشت اين دره ها مي بينم. به راستي كه چه كوه زيبايي است؟

گوش گفت: كجاست آن كوهي كه تو مي بيني؟ من صداي او را نمي شنوم.

دست گفت: من بيهوده مي كوشم تا او را لمس كنم اما هيچ كوهي را نمي يابم.

بيني گفت: من وجود او را درك نمي كنم زيرا قادر نيستم او را ببويم. پس وجود آن غيرممكن است!

آنگاه چشم به سوي ديگري برتافت و با خود خنديد درحالي كه حواس ديگر درباره ي چنين خيال بافي هايي گفتگو مي كردند و به اين نتيجه رسيدند كه چشم از راه بدر شده است!

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 6:19  توسط سمیه  |