|
روزي چشم به ديگر يارانش گفت: كوهي پوشيده از ابر در پشت اين دره ها مي بينم. به راستي كه چه كوه زيبايي است؟ |
|
|
گوش گفت: كجاست آن كوهي كه تو مي بيني؟ من صداي او را نمي شنوم. |
|
|
دست گفت: من بيهوده مي كوشم تا او را لمس كنم اما هيچ كوهي را نمي يابم. |
|
|
بيني گفت: من وجود او را درك نمي كنم زيرا قادر نيستم او را ببويم. پس وجود آن غيرممكن است! |
|
|
آنگاه چشم به سوي ديگري برتافت و با خود خنديد درحالي كه حواس ديگر درباره ي چنين خيال بافي هايي گفتگو مي كردند و به اين نتيجه رسيدند كه چشم از راه بدر شده است! جبران خلیل جبران |
