تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

سال نو مبارک 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 18:11  توسط سمیه  | 

نمی خواستم ایندفعه هم با شعر وب و آپ کنم.

ولی اینقدر اعصابم از دست آدمای متظاهر داغونه که حد نداره.

آدماییییییی که وقتی باهاشون حرف میزنی اینقدر مظلوم و مدافع حقوق بشر مخصوصا خانوما هستند که نگو

ولیییییییییی امان از وقتی که کلید مبندازن و در منزل و باز میکنند

میشن یه برج زهر مار به تمام معنا

مگه میشه باهشون حرف زد

تازه دست بزن و کبود کردن و زبون فحش و بد وبیراه شون هم که نگو و نپرس

حالا به هم حق میدید که این شعر و بخونم و برای اپ هم ازش استفاده کنم؟!!!!!

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می​کنند

چون به خلوت می​روند آن کار دیگر می​کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می​کنند

گوییا باور نمی​دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می​کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می​دهند آبی که دل​ها را توانگر می​کنند

حسن بی​پایان او چندان که عاشق می​کشد

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می​کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می​کنند

صبحدم از عرش می​آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می​کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 15:27  توسط سمیه  | 

اي بر گذشته زملموس ؛  اي داستاني
ارث اساطيري ِ ليلي  ؛  باستاني
تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن
که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني
تو شوق ِ  پر وانگي ؛ آرزوي ِ  رهائي ؛
که ؛ پيله ي اختناق ِ  مرا مي دراني
معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل
با روحي از سبزه ؛ در هياًتي  ارغواني
تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ  شعر حافظ
مصداق ِ  يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني
لحن ِ  همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش
دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني
لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک
از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني
اي چون افق ؛ مشترک   در ميان ِ  دو جوهر
اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟
اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج
گسترده ؛  نام ِ  توبا عشق ؛ تا بي زماني
فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ  سرخ معطر
رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني
فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن
بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني
وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را
گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني
اکنون که بيگانگي ؛ روح  ِ شهر است و با من
تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني
با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن
اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني

حسين منزوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 19:10  توسط سمیه  |