تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

تا گلو گریه کند بغض فراهم شده است

چشم ها بس که مطهر شده، زمزم شده است

نه فقط شاعر این شعر عزا پوشیده است!

واژه هایش همه، همرنگ محرم شده است

ظهر داغی ست، عطش ریزی روحم گویاست

از سرم سایه طوبا نفسی کم شده است

« هرکه دارد هوس اش» نه! عطش اش بسم الله

راه عشق است به این قاعده ملزم شده است

سوگواران شما، مرثیه خوان خویش اند

بی سبب نیست که عالم همه ماتم شده است

«من مَلِک بودم و فردوس برین» می داند

این مَلِک شور که را داشت که آدم شده است

من نه مداحم و نه مرثیه سازم- اما

سرفراز آن که به طوفان شما خم شده است

 

محمد علي بهمني

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 16:6  توسط سمیه  | 

 

در گوشه ای از آسمان- ابری شبیه سایه من بود

ابری که شاید مثل من- آماده­ ی فریاد کردن بود

من رهسپار قله و او راهی دره- تلاقی مان

پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

: خسته نباشی.[پاسخی پژواک سان از سنگ آمد]

این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک روشن بود

بنشین! نشستم، گپ زدیم- اما نه از حرفی که باما بود

او نیز مثل من- زبانش در بیان درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم- گفتنی های مگویم را

من منتظر تا او بگوید، وقت اما- وقت رفتن بود

گفتم که لب وا میکنم [با خویشتن گفتم]- ولی بغضی

با دستهایی آشنا، در من به کار قفل بستن بود

او خیره بر من، من به او خیره- اجاق نیمه جان دیگر

گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

گفتم: خدا حافظ.- کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر

پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

تا قله یک نفس باقی نبود- اما غرور من

با چوبدست شرمگینی- در مسیر بازگشتن بود

**

چون ریگی از قله به قعر دره افتادم- هزاران بار

اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود.

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 7:50  توسط سمیه  |