ارمیا پسری 19 ساله ، دانشجوی رشته عمران در یکی از دانشگاه های تهران و ساکن یکی از خانه های لوکس شمال تهران است. او قصد رفتن به جبهه های جنگ را دارد ولی نه از شمال شهر. به یکی از مساجد جنوب شهر میرود و از انجا داوطلب اعزام به جبهه می شود.در انجا با مصطفی اشنا می شود و عاشق مرام و رفتار او. ارما به همراه مصطفی عازم جبهه می شود ولی غافل از اینکه از این جنگ هشت ساله فقط شش ماه اش باقی مانده است. در روزهای اخر جنگ به قول خود ارمیا اخرین گلوله جنگ کمانه میکند و به جای ارمیا به مصطفی اصابت می کند. به علت دل بستگی و وابستگی هایی که محیط جبهه برای ارمیا به وجود اورده بود و از دست دادن مصطفی هم از طرف دیگر او را وابسته جبهه ها کرده بود. و وقتی چند ماهی از امضائ قرار داد صلح می گذرد و او به خانه بر نمی گردد پدر برای برگرداندن او دنبالش می رود. ولی بادیدن پسر متوجه می شود که این پسر جوان ارمیای قبل از امدن نیست. و درست فهمیده بود.
ارمیا بعد از بازگشت نمی توانست رفتارها و گفته ها و برخوردهای اطرافش را درک کند و تجزیه و تحلیل کند و جوابی درخور به انها بدهد......
جناب اقای رضا امیرخانی نویسنده جوان و پست مدرن معاصر در این رمان همانند رمانهای بعدی خود از شیوه جدید و نحصر به فرد پست مدرن برای نوشتن استفاده کرده است. در این شیوه مخصوصا برای افرادی که برای اولین بار خواندن چنین نوشته ای را تجربه می کنند کمی سردر گمی ایجاد می کند. ولی با پیشروی در داستان و عادی شدن شیوه نگارش جذابیت داستان چندین برابر می شود.