تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

 

سال نو مبارک

سال خوبی داشته باشید

سالی سرشار از موفقیت امید و روزهای خوب و زیبا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 20:35  توسط سمیه  | 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي
 که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

رهي معيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 16:32  توسط سمیه  | 

لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست
چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست
چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ
 
والا ئي ست
تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست
در آسمانه ي
 
درياي ديدگان تو شرم
شکوهمند تر از مرغکان دريائي ست

حسين منزوي

 

عزیزم تولدت مبارک.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 17:1  توسط سمیه  | 

انگار همین دیروز بود. تمام جزء جزء و لحظه لحظه اتفاقات آن روز در ذهنم حضوری فعال دارند. همه آنها را به خاطر می آورم. انتظار برای دیدن او.انتظار برای در آغوش کشیدن او. انتظار برای بوییدن او. همه اعتراف به این موضوع دارند که این لحظه شیرین ترین لحظه زندگی است، ولی من با خود می اندیشیدم که چگونه می توان این لحظه، لحظه ای شیرین باشد، بعد از آن همه سختی و مشقت. ولی در دل می دانستم که آنها راست می گویند.

ولی لحظه شماری من برای دیدن او، بوییدن او و در آغوش کشیدن او انتظار تازه مادری برای در آغوش کشیدن دردانه تازه متولد شده اش نبود. لحظه شماری و انتظار من برای در آغوش کشیدن امانت محبوب بود. برای بوییدن و دیدن و در آغوش کشیدن کسی لحظه شماری می کردم و تمام دردهای عالم را به جان خریده بودم که او بوی او را می داد.دوست می داشتم که خود او را در آغوش می کشیدم ولی خوب می دانستم که نمی توانم. این کار از توان همچون من ناچیزی بیرون است، ولی با تمام وجود خوشنود بودم که او امانتی از وجود خودش به من ارزانی می کند.

و من برای دیدن این امانت لحظه شماری می کردم . چه انتظار شیرینی بود این لحظات. بر خودم می بالم که او مرا لایق این امانت دانسته و بر خود بیم  و حراس دارم که شاید نتوانم به خوبی خود او از او نگه داری کنم.البته این را می دانم که خود او نیز از این ناتوانی من خوب آگاه است. در تمام این شش سال بالهای حمایت او را بر سر امانتش می دیدم و می دانستم در همه جا خود او محافظش است و من، ذره ای ناچیز، فقط دلخوش این بوده و هستم که به واسطه امانتش به من نیز التفاتی دارد.

ششم اسفند سال هزار و سی صد و هشتاد روزی است که خداوند هدیه ای آسمانی را در آغوش ما نهاد و به پاس این هدیه ذره ذره  و ثانیه ثانیه های عمر خویش را اگر سپاس گذاری او را به جای آوریم از شکر همین یک رحمت او معذوریم.

 

 

دخترک نازم تولدت مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 10:9  توسط سمیه  |