تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

زمانه وار اگر مي پسنديم كر و لال
 
به سنگفرش تو اين خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولي ملالي نيست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخي نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زير سوال
 
تو فصل پنجم عمر مني و تقويمم
بشوق توست كه تكرار مي شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام يعني
 
كه تا هميشه ز چشمت نمي نهم اي فال
مرا زدست تو اين جان بر لب آمده نيز
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال
 
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
 
بگو رسيده بيفتم به دامنت  يا كال ؟
اگر چه نيستم آري بلور بارفتن
مرا ولي مشكن گاه قيمتي ست سفال
بيا عبور كن از اين پل تماشايي
 
به بين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببين بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشين را نكرده ام پامال
تو كيستي ؟ كه سفركردن از هوايت را
 
نمي توانم حتي به بالهاي خيال

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 7:54  توسط سمیه  | 

سعی کنید تا  در طول خواندن این متن صدای تق تق زدن کلیدهای ماشین تایپ های قدیمی در گوشتان صدا کند و هر وقت قرار شد سر خط برویم یادتان باشد با دست سر ماشین تایپ را به سمت راست حول بدهید.

با نگاه به تاریخ این مملکت آدم احساس  می کند که چقدر ظلم، چقدر بی عدالتی، چقدر پایمال شدن حق مظلوم و چقدر تحویل گرفتن ظالم دیده می شود. از کوروش کبیر گرفته تا خسروپرویز و یزدگرد سوم ، امویان، عباسیان، عثمانیان، تا صفویان و افشار و کریم خان و قاجار و پهلوی و همین جمهوری اسلامی خودمان.

آخر خط برویم اول خط

حالا دوباره باید برویم سر وقت هخامنشیان این دفعه برویم سر وقت پیشرفت و تمدن و عظمت، چطوره؟ آره این خط و با پیشرفت و تمدن و عظمت شروع می کنیم.

با نگاه به تاریخ این مملکت، در بعضی از مقاطع تاریخی آدم احساس غرور می کند ولی در بعضی مقاطع دیگر احساس می کند که مردمی با این پیشینه تاریخی چرا باید این قدر دون و پست زندگی کنند.اوج تمدن تاریخ باستان تمدن ایران زمین بود. تمدنی فراتر از تمدن هند و چین و مصر و یونان. این واقعیت حتی تا قرن های هشتم و نهم و شاید تا حدودی دهم ادامه داشت. ولی ناگهان تمام این تمدن، تمام این قدرت، تمام این علوم و علم و عالمان انگار دود شدند. در بعضی از این اعصار مثل همین قاجار خودمون یا چرا دور بریم همین پهلوی، چه بزرگ چه کوچیک، انگار تمام استعدادها و درخشش های این ملت و مملکت دود شد و رفت توی هوا و شایدم آب شد و رفت زیر زمین. ولی انصافا با رفتن آنها انگار دوباره هوا پر از استعداد شد و از زمین هم انگار استعداد جوشید. با تمام مشکلاتی که توی این مملکت بود ولی مردم دوباره استعداد دیرین ایرانی خود را کشف کردند.

ای بابا این خط چقدر طولانی شد. اشکال ندارد برویم خط بعدی.

من گفته بودم از خط بدم می آید ولی این خطهای نامرئی روی کاغذ سفیدی که پشت ماشین تایپ میگذارند نوشته را یک دست و قشنگ می کند. مگر نه؟ نوشته ای صاف و بدون خط خوردگی. نوشته ای بدون خط های کج و شیب دار.انگار خطهای نامرئی مثل خطهای مرئی آزار دهنده نیستند.مگر نه؟

سر خط.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 9:5  توسط سمیه  | 

قلم و ورقی سفید. البته ورق های امروز دیگر به سفیدی ورق های دیروز نیستند، کسی آنها را برایت خط کشی کرده است، تا نکند کج بنویسی. ولی نمی دانم چرا بعضی وقت ها دلم می خواهد روی ورق های سفید سفید بنویسم و در آخر نوشته وقتی هنوز گوشه پایین سمت راست صفحه جا برای نوشتن دارد به گوشه پایین سمت چپ نگاه کنم و فکر کنم که دیگر این صفحه جایی برای نوشتن ندارد. اینطوری احساس می کنم که خودم برای صفحه ام تصمیم میگیرم. خودم تصمیم میگیرم که چگونه بنویسم، چطور بنویسم، چه بنویسم، تا کی بنویسم، تا کجا بنویسم و .... ولی این صفحه های خط کشی شده اصلا زیبا نیستند.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 12:40  توسط سمیه  | 

در شهر ول وله ای به پا شد. یعنی راستش را بخواهید ده روزی بود که ول وله به پا شده بود ولی امروز انگار همه مطمئن بودند. دیشب مردم همه خیابان ها را شسته بودند. توی خیابان گل گذاشته بودند. همه از خوشحالی تو پوست خودشون نمی گنجیدند. ولی بعضی ها دل نگران بودند، نکند اتفاقی بیافتد؟ نکند....؟ نکند.....؟

چندین میلیون نفر خوشحال و نگران بودند، ولی خودش هیچ احساس خاصی نداشت. بی نفاوت بی تفاوت نسبت به همه نگرانی ها و تشویش ها و دلهره ها سوار هواپیما شد و از هواپیما پیاده شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 7:3  توسط سمیه  | 

در یک طرح همگانی، بسیار زیبا وفراخوان وشوری عاشورایی به دعوت جناب آقای دکتر بیضایی مدیر وبلاگ حاصل اوقات فراخوانده شده ام.   

«با كدام ‏يك از شهدا يا حماسه سازان عاشورايي انس و الفت بيشتري داريد و به كدام يك ارادت بيشتري مي‏ورزيد؟»

حر، یکی ازآزاد مردان دشت کربلا، آزاد مردی که مادر نامش را از کودکی بر او نهاده بود.

خود او برای امام در روز عاشورا نقل می کند. که هنگامی که از دارالاماره کوفه بیرون آمد تا به دستور ابن زیاد به سمت امام حرکت کند، صدایی از پشت سر شنید که می گفت:«ای حر، خیر بشارتت باد» ولی وقتی به پشت سر نگاه کرد کسی را نیافت. در همین هنگام با خودش فکر کرد، که در این کار چه خیری است، که من به جنگ پسر رسول خدا می روم.

امام پس از شنیدن حرف های حر لبخندی زد  و فرمود:« اکنون به پاداش و سرانجام خیر دست یافتی.»

حر را همه می شناسند قصه بازگشت او را همه و همه بارها و بارها شنیده ایم ولی در میان شهدای کربلا دلاور دیگری نیز بود که مانند حر از سپاه مقابل روی گرداند وبه امام پیوست. او یزید بن زیاد معروف به ابوشعثاء کندی بود. تیر انداز ماهری بود. نقل است که در مقابل امام زانو زد و صد تیر انداخت که جز پنج تیر هیچ کدام به خطا نرفتند. هنگام تیر انداختن می گفت: منم بهدله، تکسوار عرجله. و امام می فرمود:خدایا! تیر او را به هدف بنشان و پاداشش را بهشت قرار ده.

در هنگام جنگ نیز می گفت: منم یزید و پدرم مهاصر است، شجاعتر از شیر ژیان آرمیده در بیشه هایم.

                                                                   ***********

پا نوشت اول: سوال مطرح شده به طور کامل و جامع:  با كدام‏يك از شهدا يا حماسه سازان عاشورايي انس و الفت بيشتري داريد؟ به كدام‏يك ارادت بيشتري مي‏ورزيد؟ راحت بگويم با كدام‏شان بيشتر حال و عشق‏بازي مي‏كنيد؟ كدام‏يك بيشتر اشك‏تان را در مي‏آورند؟ فرقي هم نمي‏كند چه آنان‏كه به شهادت رسيدند چه آنان‏كه به اسارت. كاروان حسين عليه‏السلام عصاره فضائل مخلوقات زمان بود، در آن نيز از هر صنف و فرقه‏اي يافت مي‏شود و به‏راحتي مي‏توان با يك يا چندي از ايشان ارتباط روحي و باطني برقرار نمود. از آن غلام سياه حضرت گرفته تا حر، از حبيب گرفته تا زُهير، از طفل رضيع گرفته تا قاسم و اكبر و عباس عليهم السلام، از سه ساله تا ام المصائب زينب الصبور و تا خود امام عليهم السلام. نام يكي را ببريد و بنويسيد كه چرا-البته براي حب قلبي به سختي دليل عقلي مي‏توان آورد-. در صورتي هم كه مقدور است كمي در باب خصوصيت شخصيت مورد نظرتان بنويسيد. در پايان نيز از ده نفر از شيعه‏هاي محب و پاي كار دعوت به عمل آوريد. ان شاءالله كه ريا نمي‏شود و باعث شود در اين دو ماهه لااقل كمي بيشتر با شخصيت‏هاي عاشورايي از اين طريق آشنا شويم.

پانوشت دوم: از خانم ها و آقایون  دل مشغولی ها، نوشته های من، باغ خیال، اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...، مطالب جالب و سرگرمی  کفش های تنگ ...جائی به وسعت حباب و عشق است خدا را و حرف هاي راس راسكي و لایه های پنهان دعوت می کنم که ادامه این شور را به دست گیرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 7:58  توسط سمیه  | 

چندین شب بود که منتظر بود. هر شب ساعتها به آسمان شب می نگریست و منتظر بود. مطمئن بود که به او پاسخ خواهد داد. دلش را به سختی آزرده بودند، به او می گفتند: این چه دینی است که از خود هیچ استقلالی ندارد. به او می گفتند: اگر ما به حق نیستیم چرا تو تمام عباداتت را به سمت قبله ما انجام می دهی؟

روزها و شب ها می گذشت و او انتظار می کشید.

تا روزی فرشته وحی آمد هنگام نماز، آن هم نماز ظهر، آن هم وسط نماز. بعد از اتمام رکعت دوم دست محمد را گرفت و او را به سمت کعبه چرخاند و سخن پروردگار عالمیان را به او ابلاغ کرد.

«ما توجه تو را بر آسمان به انتظار وحی و تغییر قبله بنگریم و البته روی تورا به قبله ای که به آن خشنود شوی بگردانیم. پس روی کن به طرف مسجد الحرام و شما مسلمین نیز هر کجا باشید در نماز روی بدان جانب کنید. و گروه اهل کتاب به خوبی می دانند که این تغییر قبله به حق و راستی از جانب خدا است و خداوند از کردار آنها غافل نیست.»   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 11:31  توسط سمیه  | 

هر وقت به صحنه های تظاهرات در روزهای قبل از انقلاب نگاه می کنم، به فیلم ها و به عکس هایی که پر از مجروح، آمبولانس، تانک، فریاد، جسد، خون و ... هست یه احساس شادی و غرور به ادم دست می دهد. یه جورایی آدم احساس میکند این صحنه ها چقدر زیبا هستند.

اصلا صحنه هایی به این زیبایی وجود دارند؟

هر وقت به این نتیجه میرسم یاد حرف بزرگترین خبرنگار تاریخ، زینب کبری، می افتم. وقتی روبه یزید با قاطعیت گفت:«من چیزی غیر از زیبایی ندیدم.» واقعا چیزی غیر از زیبایی در آن صحرا وجود داشت؟ مخصوصا در آن روزها و شب های آخر فقط زیبایی دیده می شد و آن روز زیباترین روز تاریخ بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 8:5  توسط سمیه  |