تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

ایستاده است، با قامتی افراشته، با قدمی استوار. ایستاده است به کاری که همه منکر آن هستند. ایستاده است و کاری را انجام میدهد که همه گفته بودند او انجامش نمیدهد. ایستاده است در وسط میدان، با اندک کسانی که به او اقتدا کرده اند. با معدود یارانی که پیمان بسته شده را نشسکنده اند.با اندک اقوامی که به او هشدار نداده اند. ایستاده است در برابر انبوه کسانی که به نام جد او به مبارزه با او آمده اند. ایستاده است با قدی افراشته و قد قامت صلاتش به عرش کبریا میرسد و فرشته ها صف در صف به او اقتدا میکنند و زمین کربلا به خود می بالد که آخرین نماز حسین را در خود جای میدهد. او نماز می خواند. اوست که با اندک کسانی که باقی مانده اند آخرین سرود عشق را زمزمه میکنند تا اندکی بعد به لقائ پروردگار خود برسند.

"مسیح را مسیحیان نکشتند، چگونه است که مسلمانان امام خویش را می کشند" سوال بی پاسخ مرد مسیحی تازه مسلمان از سپاه در حال عبور به سمت کربلا برای جنگ با پسر رسول الله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 20:5  توسط سمیه  | 

سرسرا پر از کیف وچمدان و صندوق و صندوقچه و... بود.کوچک و بزرگ در رنگهای مختلف، همه هم قفل شده.

چند هفته ای بود که در اینجا ول­وله­ای به پا بود، همه در حال جمع و جور کردن و بستن بار سفر بودند.

با اینکه همه مضطرب و دلنگران بودند ولی نمیدانم چرا سعی بر این داشتند که این اضطراب و دلنگرانی را از بقیه پنهان کنند.همه سعی میکردند خوشحال به نظر برسند. خوب معلوم است یک سفر خارج از کشور خوشحالی هم دارد، همیشه داشته، چرا این بار نداشته باشد؟!

شب قبل از طرف هواپیمایی برچسب های مخصوصی آوردند و همه کیف ها وچمدان ها و صندوق ها و صندوقچه ها و... را برچسب زدند تا دیگر فردا مشکلی برای بارها پیش نیاید.

از همه نگرانتر محمد رضا بود. تمام شب را بیدار بود. اصلا چندین شب بود که خواب به چشمانش نیامده بود و شب های قبلتر هم با کابوس خوابیده بود.

خودش خوب میدانست که این آخرین باریست که در این مکان قدم خواهد زد. برای همین قدم ها را کوتاهتر و با حوصله تر بر میداشت تا شاید آخرین ساعات حضورش در این مکان را بتواند طولانی تر کند. در تمام طول قدم زدن به یاد روزهای گذشته بود. روزهایی که با افتخار در این مکان قدم میزد و درباره مسائل مختلف با آدمهای مختلف حرف میزد و دستور میداد.

ولی حالا چه؟؟؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 19:53  توسط سمیه  | 

شرمنده دوستان رایانه ام خراب شده الان هم با نوت همسرم مینویسم که کار بسیار سختیه. انشا الله بعد از اینکه رایانه از بیمارستان اومد به همه سر میزنم.

بوی محرمش میاد

خیمه و پرچمش میاد

فرشته از تو آسمون

برای ماتمش میاد

رقیه دخترش میاد

صدای مادرش میاد

تشنگی با لبش میاد

حسین با زینبش میاد

شاهزاده ای جوون میاد

عباس پهلوون میاد

یه طفل زیبایی میاد

صدای لالایی میاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 9:12  توسط سمیه  | 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من ، عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را

بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست

حواي من ، بر من مگير اين خود ستايي را ، كه بي شك

تنها تر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم

تا روشنم شد در ميان مردگانم، همدمي نيست

همواره نه ، فقط يك لحظه ، خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ، ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه

             اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
                                                                محمدعلي بهمني
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 7:40  توسط سمیه  | 

چندین ماه بود که در غاری پنهان شده بود. تنهای تنها با فرزندی که در شکم داشت و پروردگاری که در قلب او بود. زمان تولد بچه نزدیک و نزدیکتر  و او نگرانیش بیشتر و بیشتر می شد. نمی دانست چه خواهد شد. ناگهان صدایی را در قلبش شنید که به او می گفت تا به کنار درخت خرمای خشکیده نزدیک غار برود. آنگاه به او گفته شد: غمگین مباش از چشمه گوارایی که در زیر پای تو و برای تو جوشیده است بنوش و از خرمایی که از این درخت برای تو رویاندیم بخور که غذایی بس لذیذ و مقوی است. آنگاه روزه سکوت بگیر و به سمت قوم خود برو و به کودکی که در آغوش داری اشاره کن.

مریم با کودک خود به سمت قومش رفت. آنها با دیدن مریم و نوزادی که در آغوشش بود شروع به شماتت و بدگویی از او کردند. مریم نیز به امر خداوند فقط به کودک نوزاد خود اشاره می کرد. ناگهان نوزاد لب به سخن گشود و مادر را از هر تهمت و اتهامی مبراء و پاک کرد و لب از سخن فرو بست.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 6:32  توسط سمیه  |