تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ریشه های یاءس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را از هر طرف بخوانی نان است.

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 18:32  توسط سمیه  | 

 

عید همگی مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 7:37  توسط سمیه  | 

زمان: 8 ذی الحجه سال 60 هجری قمری

مکان: مکه مکرمه.

روز آخر برای ورود کاروانیان به مکه بود. همه داشتند خود را با عجله به مکه میرساندند. من هم خود را با ذوق و شوق به دروازه اصلی شهر رساندم و خداوند را هزار بار شکر گفتم برای این توفیق. هنوز راهی را طی نکرده بودم که دیدم ولوله ای به پا شد و برخلاف همه کاروانیان که وارد مکه می شدند یک کاروان دارد راه رفته را باز می گردد! آن هم در روز هشتم ذی الحجه! با تعجب نگاه می کردم. همه با تعجب آنها را نگاه می کردند. از نزدیکترین فرد به خودم پرسیدم:" این کاروان کیست که در این روز شهر را ترک می کند؟" پاسخ داد کاروان حسین بن علی است. پرسیدم:" منظورت حسین پسر علی بن اب طالب است؟" جواب داد آری. با خود گفتم او که خود میداند ... .

باید می فهمیدم که چرا با این عجله شهر را ترک می کند؟ چرا یک روز صبر نمی کند؟ و حج را به پایان نمی رساند؟ و بعد برود؟ مگر کاری واجبتر از این کار نیز وجود دارد؟ خود را به کاروان رساندم. چهره آشنایی را دیدم. آری عباس بود. به او نزدیک شدم و پرسیدم:" ابو فاضل، چه شده است که با این عجله آن هم در چنین روزی شهر را ترک میکنید؟" نگاهی به من کرد و پاسخ داد:" واقعا می خواهی بدانی؟" سری به علامت آری تکان دادم و او ادامه داد:" می خواهند حسین فرزند رسول خدا را هنگام طواف در خانه امن الهی در شهر امن خدا و در ماه حرام به شهادت برسانند. او نمی خواهد که قداست این خانه و این شهر با ریختن خون پاکترین افراد از بین برود"

مبهوت مانده بودم نمی دانستم باید آنچه را که شنیده بودم باور کنم؟ یعنی چه کسی به خود چنین جراتی را می دهد تا در این خانه خون چنین انسانی را بریزد؟ در افکار خود غرق بودم که کاروان از من دور شد و دیگر صدای هیاهوی کاروانیان به گوش نمی رسید. درنگ جایز نبود. شتری خریدم و قربانی کردم و به راه افتادم. به دنبال کاروان رفتم تا به آنها برسم و با آنها همسفر شوم. شاید سال دیگر حجم را ادامه بدهم. اگر خدا بخواهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 17:0  توسط سمیه  | 

صدای گلوله فضای خیابان را پر کرد.

سوزشی در قفسه سینه اش احساس کرد. دستان را به میله های جلوی دانشگاه گرفت و به حرکت خود ادامه داد.

صدای گلوله دیگری فضای کوچک جلوی درب دانشگاه را پر کرد.

هنوز از پله ها بالا نرفته بود که دوباره سوزشی در سینه اش احساس کرد. این بار توانش کمتر شده بود ولی به سختی خود را به بالای آخرین پله رساند.

صدای گلوله سوم هم شنیده می شود.

دستان را به درگاه دانشگاه تکیه داد، کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید. باید خود را به داخل دانشگاه میرساند. پاهایش روی زمین کشیده می شدند. نفس نفس می زد. دیگر خیالش راحت شده بود.داخل دانشگاه بود و ناگهان روی زمین افتاد.

آری استاد دیگر نبود. دیگر او نبود تا ثابت کند روحانی و دانشجو در کنار هم می توانند درس بخوانند، رشد کنند، تعالی یابند و آنگاه است که می توانند علمشان را منتشر کنند بدون هیچگونه تهمت، افترا و دروغ پردازی.

او رفت وشاید دیگر مانند او کمتر کسی پیدا شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 7:27  توسط سمیه  | 

کعبه راگفتم تو از خاکي من از خاک، چرا بايد به دور تو بگردم

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي ، ، برو با دل بيا تا من بگردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:58  توسط سمیه  | 

مرد با تنی خسته وارد خانه شد. چند روزی بود که هیچ نخورده بود. در چند روز گذشته زمانی که به خانه می رسید کودکان همه خواب بودند و همسرش منتظر بازگشت او بود.امشب بر عکس شبهای گذشته احساس گرسنگی می کرد. رو به همسرش کرد و گفت:" خانم کمی غذا هست برایم بیاوری؟" خانم با شرمساری سر را پایین آورد و گفت:" چیزی در خانه نیست." مرد پرسید:"یعنی بچه ها هم چیزی نخورده اند؟" خانم باز با شرمساری پاسخ داد:"خیر." مرد پرسید:"پس چرا به من نگفتید؟" زن پاسخ داد:" می دانستم که اگر می توانستید چیزی به خانه می آوردید." 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 18:53  توسط سمیه  | 

در آغاز هيچ نبود، كلمه بود،
و آن كلمه خدا بود.
كلمه بي زباني كه بخواندش و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟
و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،
و با نبودن چگونه ميتوان بود؟
و خدا بود و با او عدم، و عدم گوش نداشت.
حرف هايي هست براي گفتن،
كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.
و حرف هايي هست براي نگفتن؛
حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.
و سرمايه ماورايي هر كس
باندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا،
كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.
و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.
كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند

اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند،
اگر يافتند يافته مي شوند.
و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.
و اگر او را گم كردن،
روح را از درون به آتش مي كشند
و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.
و خدا براي نگفتن، حرف هاي بسيار داشت،
كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
هر كسي گمشده اي دارد،
و خدا گمشده اي داشت.
هر كسي دوتاست،
و خدا يكي بود.
هركسي باندازه اي كه احساسش مي كنند، هست.
هر كسي را نه بدان گونه كه هست، احساس مي كنند،
انسان يك لفظ است كه بر زبان آشنا مي گذرد
و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.
«علي شريعتي؛ بر گرفته از دفترهاي سبز»

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 14:34  توسط سمیه  | 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 5 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،

پسرت،

John

 

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

این هم یه هدیه به همه دانشجوهای دیروز و امروز و فردا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 11:27  توسط سمیه  | 

 

باورهای محکم و قاطع حقیقت را بیش از دروغ تهدید می کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 11:24  توسط سمیه  | 

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

فاضل نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 17:47  توسط سمیه  | 

جان استوارت ميل مي گويد: خطر اصلي زمانه ما آنست كه اين روزها كم تر كسي جرات مي كند نامتعارف باشد.  

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 6:17  توسط سمیه  | 

در اين زمانه بي هاي و هوي لال پرست

 خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را

 براي اين همه ناباور خيال پرست؟

به شب نشيني خرچنگهاي مردابي

 چگونه رقص کند ماهي زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

 به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جزء انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است

 به چشم تنگی نامردم زوال پرست.

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 14:54  توسط سمیه  | 

نیمه شبى سفیر انگلیس با یك نفر مترجم وارد منزل مدرس شد و چكى به مبلغ 1000000 ریال را كه همراه آورده بود به مدرس داد و گفت:

 هر جور مى‏خواهى آن را خرج كن شنیده‏ام كه پول نقد نمى‏گیرى از این رو چك را نیمه شب آورده‏ام تا قبول كنى!

 مدرس به آرامى پرسید:

این چی چیه؟

 سفیر گفت:

 چك است، ورقه‏اى كه به محض ارائه به بانك وجهى را كه در آن نوشته شده است به شما خواهند پرداخت.

 مدرس خودش از بنیان بانك بود و چك را به خوبى مى‏شناخت و قصد سربسر گذراندن او را داشت.

 سفیر انگلیس با تعجب به مدرس نگریست و با خود گفت:

 این دیگر چه جور روحانى، نماینده مجلس و سیاستمدارى است كه چك را نمى‏شناسد!

 در این موقع مدرس سر را بلند كرده و چشم در چشم سفیر انگلیس دوخته و با خنده گفت:

 آنها كه مى‏گویند مدرس پول نمى‏گیرد درست نمى‏گویند، من پول مى‏گیریم در روز هم مى‏گیریم، مشروط بر اینكه طلا باشد و بار شتر باشد و ما بین نماز ظهر در مسجد سپهسالار و در حضور مردم براى من بیاورند.

 وقتى این حرف‏ها را مترجم براى سفر ترجمه كرد سفیر با اوقات تلخى گفت:

 بیا برویم این مرد مى‏خواهد آبروى ما را در دنیا ببرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:19  توسط سمیه  | 

از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!
ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند
گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند
كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند
سنگم به بدنامي زنند اكنون ولي روزي
نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند
اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را
پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند
فاضل نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:2  توسط سمیه  | 

 

هفته بسیج به همه آنهایی که با حضورشان نوید دهنده آزادی و استقلال هستند تبریک می گویم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 14:52  توسط سمیه  |