غسل کرد. چند لایه از دستار سفیدی را که بر سر داشت باز کرد و به دور گردن انداخت. لباس بلند عربیاش را جمع کرد. کفشها را از پا در آورد. عصایی با سر آهنین به دست گرفت. رو به اهل خانه کرد و از آنها خواست تا همه اینگونه شوند.
در بیرون خانه سرداران و بزرگان شهر با لباسهایی زیبا و گرانقیمت سوار بر اسبهایی زیبا و تزیین شده منتظر آمدنش بودند. عدهای از مردم نیز آمده بودند و بعضی در بالای پشت بام منازل خود منتظر بیرون آمدن او از منزل بودند.همه میخواستند شکوه و جلال ولیعهد را ببینند.همه فکر میکردند مانند سالهای گذشته ، همانگونه که پادشاهان و ولیعهدان گذشته انجام میداند او هم آن کار را خواهد کرد. تازه چه کسی سزاوارتر از او، این جایگاه حق اوست، اصلا حکومت حق اوست، پس هر کاری و هر طوری که بخواهد می تواند عمل دهد.
ولی....
ولی وقتی او از منزل، لبیک گویان، با اهل منزل بیرون آمد. همه تعجب کردند. با تعجب نگاهش میکردند. او آنقدر منقلب و آنقدر با سوز و گداز الله اکبر میگفت که جمعیت همه به خروش آمدند و همانطورکفش ها را که از پا در میآوردند، هم آواز با او «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمه الانعام، الحمد لله علی ما اولینا» را سر دادند. سرداران و بزرگان با سرعت از اسبها پایین آمدند. با چاقو و خنجر بندهای چکمههای گرانقیمت خود را پاره میکردند تا زودتر خود را به صف لبیک گویان جمعیت منقلب برسانند.
تمام شهر مَرو، یکسر شور و هیجان و تکبیر بود. همه به او پیوسته بودند و با او هم کلام شدند.
خبر به مامون رسید که اگر امام به محل نماز عید برسد و خطبههای نماز را بخواند، دیگر نمیشود جلوی جمعیت را گرفت و باید با خلافت خدا حافظی کرد.
مامون باورش نمیشد. با خود اندیشید: امام گفته بود که اورا از این کار معذور کند. به او گفته بود که من با این شرط ولیعهدی را قبول کردم تا در کارهای رسمی حکومت دخالت نکنم. ولی او گوش نکرده بود و همچنان اصرار بر این داشت تا امام نماز عید را بخواند. او میخواست تا پایههای حکومت خود را مستحکم کند. میخواست به مردم بگوید که دیدید امامتان، رهبر شما شیعیان نماز عید را اقامه میکند. دیدید او ولیعهدی مرا پذیرفته است و در کارهای حکوت او را سهیم میکنم. با اصرار بیش از حد او امام قبول کرده بود ولی با این شرط که این کار را به روش رسول الله و امام علی انجام دهد. برای او مهم نبود به چه روشی انجام می شود او فقط میخواست تا امام انجامش دهد.
در واقع او باید از کجا میدانست که آنها با چنین شور و هیجان وصف ناشدنی راهی محل اقامه نماز میشوند. هرچه او دیده بود و شنیده بود وصف خلفای پیشین بود.
خود را هزار بار لعن کرد که چرا باز به حرف او گوش نداده است.
باید کاری میکرد و اگر نه تمام نقشههایش نقش بر آب میشد.
غلامی را برای برگرداندن امام فرستاد.
غلام رفت و از بین انبوه جمعیت، خود را به امام رساند. به امام گفت: مامون می گوید: شما دیگر خسته شدهاید بهتر است برگردید، تا صدمهای ندیدهاید.
امام لبخندی زد و فرمود: به او گفته بودم من را از این کار معذور دارد.
