تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

نمی دانم تا به حال شما این جمله را شنیده اید یا نه که می گویند: زن هرچه با مردان کمتری آشنا شود بهتر است. وقتی برای اولین بار این جمله را خوانده بودم 17 سالم بود. چنان بر آشفته شده بودم که حد و حساب نداشت ولی حالا که سالها ااز آن زمان می گذرد خوب درک میکنم چرا چنین حرفی را زدند و می زنند.

علتش این است که هر چه زن با مردهای بیشتری آشنا شود با خلق و خوهای مختلفی برخورد میکند و در این برخوردها نقاط ضعف و قوت مردی را که با او زندگی می کند برایش آشکار می شود و البته این اتفاق در ذهن من چیز بسیار خوبی است . چون باعث رشد و پیشرفت هم زن و هم مرد می شود.ولی در ذهن مرد سنتگرای ایرانی این نقص وحشت ناکی است که زنی که با او زندگی میکند به نقاط ضعفی که خود او باور ندارد که ضعف باشد و  حتی اگر هم باور داشته باشد نمی خواهد که زن این را بداند .

و حالا برای رفع این مشکل به جای اینکه ضعف خود را به قوت تبدیل کند زن را در مخمصه قرار میدهد و او  را از اجتماع دور می کند یا با زور و یا با اخلاق، فرقی ندارد بالاخره طوری برخورد می کند تا زن مجبور به عقب نشینی شود و به دنبال بالا بردن ظریب قوت مرد برنیاید. چرا؟ چون مرد باور به ضعف برایش بسیار سنگین است. او همیشه بهترین است. همیشه.

البته

یه خورده اینجا به مردها هم حق می دهم چون بعضی زنها آنقدر بی جنبه هستند و آنقدر قدرت درک آنها پایین است که نمیتوانند این را بفهمند که یک مرد غریبه اگر برخوردی با یک زن غریبه دارد برای به دست آوردن اوست در غیر این صورت احتمالا آن اقا با همسر خود رفتاری بدتر از همسر زن با او دارد.

در این مواقع زن باید از فکر و دوراندیشی زنانه خود استفاده کند و سعی بر آن داشته باشد تا به همسر خود به فهماند که چه رفتاری شایسته اوست. و این فقط با عمل ایجاد میشود و بس. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 18:8  توسط سمیه  | 

دونفر که عاشق هم بودن کنار رود خانه ای زندگی می کردند. یک روز تصمیم می گیرند برای تفریح بروند ان طرف رودخانه ولی وقتی می رسند ان طرف مرد قصه ما یادش می افتد که یک قرار کاری خیلی مهم دارد با معشوقه اش خدا حافظی می کند و قول می دهد تا چهار ساعت دیگه بیاید دنبالش.

ولی چهار ساعت به هشت ساعت رسید و او نیامد. هوا کم کم داشت تاریک می شد و زن دل نگران مرد. همانطور که کنار رودخانه قدم می زد و منتظر مرد بود قایقی را دید خود را به ان رساند و از مرد قایقران تقاضا کرد تا او را به ان طرف رودخانه برساند.مرد قبول کرد ولی گفت باید عجرتش را بپردازد.ولی زن پولی نداشت. زن هرچه خواهش کرد و قول داد که وقتی معشوقه اش را پیدا کند حتما پول او را خواهد داد ولی مرد قبول نکرد.هوا دیگر تاریک شده بود و زن هم دل نگرانیش بیشتر. مرد ثروتمندی که درابادی که در ان نزدیکی بود زندگی میکرد از انجا می گذشت و خواهش های زن را دید. جلو امد و به زن گفت:«در ازائ عرضه خودت به من ، حاضرم پولی را که می خواهی به تو بدهم». زن که خیلی خیلی نگران مرد بود قبول کرد.

و به این ترتیب خود را به ان طرف رودخانه رساند و مرد را پیدا کرد.مرد  علت تاخیر را توضیح داد و زن چگونگی برگشت خود را.

مرد با شنیدن داستان زن را برای همیشه ترک کرد.

به نظر شما در این جریان مقصر کیست؟

مرد؟

زن؟

مرد قایقران؟

مرد ثروتمند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 9:39  توسط سمیه  | 

 

 

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 10:35  توسط سمیه  | 

وابستگی را معمولا در مال، جان، خانواده و آبرو خلاصه می کنند. ولی جدیدا یک وابستگی جدید را هم کشف کرده ام و آن وطن است. بله خاک و آب و هوایی که نام آن را وطن می گذاریم. بعضی آنقدر به این آب و خاک و هوا وابسته اند که دیگر فکر نمی کنند که شاید آب و خاک و هوا در جای دیگر هم مثل همین جا باشد. از نظر این افراد ، همانطور که جانشان عزیزتر از جان دیگران، مالشان بهتر از مال دیگران، آبرویشان با ارزشتر از آبروی دیگران و خانواده شان مهمتر از خانواده دیگران است، وطنشان جایی که در آن به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند وطن تر از وطن دیگران است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 12:35  توسط سمیه  | 

در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند.

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند.

شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

 امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود.

 امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .


چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.
علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند.

ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد.
سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.

 اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند .

منبع: حكيمي، محمود. داستان‌هايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 20:31  توسط سمیه  |