گرگ شنگول را خورد
گرگ
منگول را تکه تکه کرد
بیدار باش پسرم این قصه برای نخوابیدن است.
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو
کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
زندگيِ بيمحور و فاقد اصل، نتيجهاي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.
اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نميداند از كجا آمده است.
اعتقاد به خداوندي كه نقشي در زندگيِ معتقد ندارد، اعتقاد نيست، بلكه نوعي از پديدههاي دروني است كه تشريفات رواني ناميده ميشود.
سال نو مبارک. سال خوبی و برای همه شما ارزو میکنم.
در یکی از روزهای اولیه این ماه زیبا سالگرد ازدواجم بود.
توی دوتا پست قبلی خیلی از خوانندگان فکر کردند که این مشکل برای خودم پیش اومده. برای همین فکر کردم یه عذر خواهی به همسر عزیزم بدهکار شده باشم.
این پست هم برای تشکر از ایشونه هم عذر خواهی![]()
|
براي همه لحظات جادويي متشكرم !
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري |
ولی اینقدر اعصابم از دست آدمای متظاهر داغونه که حد نداره.
آدماییییییی که وقتی باهاشون حرف میزنی اینقدر مظلوم و مدافع حقوق بشر مخصوصا خانوما هستند که نگو
ولیییییییییی امان از وقتی که کلید مبندازن و در منزل و باز میکنند
میشن یه برج زهر مار به تمام معنا
مگه میشه باهشون حرف زد
تازه دست بزن و کبود کردن و زبون فحش و بد وبیراه شون هم که نگو و نپرس
حالا به هم حق میدید که این شعر و بخونم و برای اپ هم ازش استفاده کنم؟!!!!!
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
اي بر گذشته زملموس ؛ اي داستاني
ارث اساطيري ِ ليلي ؛ باستاني
تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن
که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني
تو شوق ِ پر وانگي ؛ آرزوي ِ رهائي ؛
که ؛ پيله ي اختناق ِ مرا مي دراني
معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل
با روحي از سبزه ؛ در هياًتي ارغواني
تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ شعر حافظ
مصداق ِ يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني
لحن ِ همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش
دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني
لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک
از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني
اي چون افق ؛ مشترک در ميان ِ دو جوهر
اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟
اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج
گسترده ؛ نام ِ توبا عشق ؛ تا بي زماني
فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ سرخ معطر
رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني
فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن
بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني
وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را
گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني
اکنون که بيگانگي ؛ روح ِ شهر است و با من
تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني
با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن
اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني
از وقتی که یادم می آید ماه بهمن ماه زیبا، شیرین و پر از خاطره بوده است.در این ماه حال و هوای خانه پدری ام جور دیگری بوده و است. شعرها و آهنگ ها، عکس ها و فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شود برق چشمان مادر را چند برابر می کند. کاملا از چهره مادر پیداست که این روزها در خانه نیست، اگر چه در آشپز خانه مشغول پخت و پز است یا در گوشه و کنار خانه مشغول روفت و روب، ولی در واقع هیچ کجای خانه نیست. او این روزها در خیابان های بهمن 57 تهران در رفت و آمد است.
تمام شخصیت ها با صدا و تصویر برایم قابل شناسایی است. از هر کدام خاطراتی به یاد دارم. در حالی که در آن روزها حتی وجود خارجی هم نداشتم. ولی انگار در جای جای خیابانهای تهران 57 قدم زده ام، البته با خاطرات مادر.
مادر از آن روزها طوری تعریف می کند، که بارها آرزوی حضور در آن روزها را در دل گذراندم. ولی وقتی این آرزو را بر زبان می آوردم مادر با چشمانی پر از آرزو لبخندی می زد و می گفت: نه. هیچ وقت چنین آرزویی نکن.آن روزها، روزهای سختی بود خیلی سخت.
ولی نمی دانم چرا او همیشه برایمان از زیبایی های آن روزها می گوید و می گفت.
شاید من هم روزی فقط از شیرینی های این روزها به دخترم بگویم و تلخی ها را در همین گذشته ی فردا دفن کنم تا همیشه خاطرات خوش و لذت بخش نور راه آینده باشد.
دوستت دارم بهمن،
به خاطر همه خاطرات خوشی که در دل و ذهن مادر جای دادی تا او آن ها را برایم تعریف کند.