تبليغاتX
پشت مرزهای ممنوعه

پشت مرزهای ممنوعه

غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

نمی دانم چه خوابی بود که امشب دیدم.

انقدر بی خوابم کرد که از ساعت سه بعد از نصفه شب تا الان که دم دمای اذان صبح حتی احساس خواب آلودگی هم نکردم.

اگر قرار به رفتنش باشد؟؟؟؟ من باید چه بکنم؟؟؟؟ تنهای تنها

انقدر نگاه اخرش ارامش بخش بود که تمام نگرانی ها و تشویش ها و التماس هایم را به ناله های ارام تبدیل کرد.

الان نه نگران هستم و نه مشوش ولی ......

اگر برود چه می شود؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/11ساعت 5:42  توسط سمیه  | 

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود        وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر        آرى شود و ليك به خون جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان و داد خواه        كز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر كرانه تير دعا كرده ام روان        باشد كز آن ميانه يكى كارگر شود
اى جان حديث ما بر دلدار بازگو        ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود
از كيمياى مهر تو زر گشت روى من        آرى به يمن لطف شما خاك زر شود
در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب        يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود
بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسى        مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سركشى كه كنگره ء كاخ وصل راست        سرها بر آستانه ء او خاك در شود
حافظ چونافه ء سر زلفش بدست تست
دم در كش ارنه باد صبا را خبر شود
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 10:39  توسط سمیه  | 

پرنده های قفسی عادت دارن به بیکسی
عمرشون بی هم نفس کز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفر چیه
عاشق دربه در کیه
هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه
یه عمره بی حبیبن
با آسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن

چمیدونن به چی میگن ستاره
چمیدونن دنیا کیا بهاره
چمیدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون
تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره

قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی
غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی
::مسعود فردمنش::
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 10:15  توسط سمیه  | 

بوي محرمش مياد

خيمه و پرچمش مياد

فرشته از تو آسمون

براي ماتمش مياد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/22ساعت 13:19  توسط سمیه  | 

سياستمدار: كسي است كه مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي كه شما براي اين سفر لحظه شماري كنيد.

مشاور: كسي است كه ساعت شما را از دستتان باز مي كند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است.

حسابدار: كسي است كه قيمت هر چيز را مي داند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.

بانكدار: كسي است هنگامي كه هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد.

اقتصاددان: كسي است كه فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي كه ديروز پيش بيني كرده بود امروز اتفاق نيفتاد.

روزنامه نگار: كسي است كه %50 از وقتش به نگفتن چيزهايي كه مي داند مي گذرد و %50 بقيه وقتش به صحبت كردن در مورد چيزهايي كه نمي داند.

رياضيدان: مرد كوري است كه در يك اتاق تاريك بدنبال گربه سياهيه مي گردد كه آنجا نيست.

هنرمند مدرن: كسي است كه رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.

فيلسوف: كسي است كه براي عده اي كه خوابند حرف مي زند.

روانشناس: كسي است كه از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد كه همسرتان مجاني از شما مي پرسد.

جامعه شناس: كسي است كه وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي كنند، او به مردم نگاه مي كند.

برنامه نويس: كسي است كه مشكلي كه از وجودش بي خبر بوديد را به روشي كه نمي فهميد حل مي كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 19:35  توسط سمیه  | 

 

گرگ شنگول را خورد

گرگ

منگول را تکه تکه کرد

 بیدار باش پسرم این قصه برای نخوابیدن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 22:27  توسط سمیه  | 

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 18:27  توسط سمیه  | 

 

در این زمانه ی بی هایوهوی لال پرست

 

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 10:33  توسط سمیه  | 

هواخواه توام جانا و می​دانم که می​دانی

که هم نادیده می​بینی و هم ننوشته می​خوانی

 ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

 بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

 گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

 ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

 چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

 دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

 ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

 خیال چنبر زلفش فریبت می​دهد حافظ  

 نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 20:1  توسط سمیه  | 

به عقيدۀ ما، بشر يك ميليون اشتباه ندارد، بلكه تنها و تنها، يك اشتباه مرتكب شده است و آن اين است كه‌: هدف و ايده‌آل زندگي‌ِ خود را نمي‌داند.

زندگي‌ِ بي‌محور و فاقد اصل‌، نتيجه‌اي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد.

 اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نمي‌داند از كجا آمده است‌.

اعتقاد به خداوندي كه نقشي در زندگي‌ِ معتقد ندارد، اعتقاد نيست‌، بلكه نوعي از پديده‌هاي دروني است كه تشريفات رواني ناميده مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 18:47  توسط سمیه  |