![]() |
![]() |
|
| غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:----دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم . |
|
به عقيدۀ ما، بشر يك ميليون اشتباه ندارد، بلكه تنها و تنها، يك اشتباه مرتكب شده است و آن اين است كه: هدف و ايدهآل زندگيِ خود را نميداند.
زندگيِ بيمحور و فاقد اصل، نتيجهاي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد. اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نميداند از كجا آمده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/09ساعت 18:47 توسط سمیه |
|
|
سلام
سال نو مبارک. سال خوبی و برای همه شما ارزو میکنم. در یکی از روزهای اولیه این ماه زیبا سالگرد ازدواجم بود. توی دوتا پست قبلی خیلی از خوانندگان فکر کردند که این مشکل برای خودم پیش اومده. برای همین فکر کردم یه عذر خواهی به همسر عزیزم بدهکار شده باشم. این پست هم برای تشکر از ایشونه هم عذر خواهی
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:28 توسط سمیه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/26ساعت 18:11 توسط سمیه |
|
|
نمی خواستم ایندفعه هم با شعر وب و آپ کنم.
ولی اینقدر اعصابم از دست آدمای متظاهر داغونه که حد نداره. آدماییییییی که وقتی باهاشون حرف میزنی اینقدر مظلوم و مدافع حقوق بشر مخصوصا خانوما هستند که نگو ولیییییییییی امان از وقتی که کلید مبندازن و در منزل و باز میکنند میشن یه برج زهر مار به تمام معنا مگه میشه باهشون حرف زد تازه دست بزن و کبود کردن و زبون فحش و بد وبیراه شون هم که نگو و نپرس حالا به هم حق میدید که این شعر و بخونم و برای اپ هم ازش استفاده کنم؟!!!!! واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/13ساعت 15:27 توسط سمیه |
|
|
اي بر گذشته زملموس ؛ اي داستاني |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/01ساعت 19:10 توسط سمیه |
|
|
از وقتی که یادم می آید ماه بهمن ماه زیبا، شیرین و پر از خاطره بوده است.در این ماه حال و هوای خانه پدری ام جور دیگری بوده و است. شعرها و آهنگ ها، عکس ها و فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شود برق چشمان مادر را چند برابر می کند. کاملا از چهره مادر پیداست که این روزها در خانه نیست، اگر چه در آشپز خانه مشغول پخت و پز است یا در گوشه و کنار خانه مشغول روفت و روب، ولی در واقع هیچ کجای خانه نیست. او این روزها در خیابان های بهمن 57 تهران در رفت و آمد است. تمام شخصیت ها با صدا و تصویر برایم قابل شناسایی است. از هر کدام خاطراتی به یاد دارم. در حالی که در آن روزها حتی وجود خارجی هم نداشتم. ولی انگار در جای جای خیابانهای تهران 57 قدم زده ام، البته با خاطرات مادر. مادر از آن روزها طوری تعریف می کند، که بارها آرزوی حضور در آن روزها را در دل گذراندم. ولی وقتی این آرزو را بر زبان می آوردم مادر با چشمانی پر از آرزو لبخندی می زد و می گفت: نه. هیچ وقت چنین آرزویی نکن.آن روزها، روزهای سختی بود خیلی سخت. ولی نمی دانم چرا او همیشه برایمان از زیبایی های آن روزها می گوید و می گفت. شاید من هم روزی فقط از شیرینی های این روزها به دخترم بگویم و تلخی ها را در همین گذشته ی فردا دفن کنم تا همیشه خاطرات خوش و لذت بخش نور راه آینده باشد. دوستت دارم بهمن، به خاطر همه خاطرات خوشی که در دل و ذهن مادر جای دادی تا او آن ها را برایم تعریف کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/13ساعت 14:18 توسط سمیه |
|
|
تا گلو گریه کند بغض فراهم شده است چشم ها بس که مطهر شده، زمزم شده است نه فقط شاعر این شعر عزا پوشیده است! واژه هایش همه، همرنگ محرم شده است ظهر داغی ست، عطش ریزی روحم گویاست از سرم سایه طوبا نفسی کم شده است « هرکه دارد هوس اش» نه! عطش اش بسم الله راه عشق است به این قاعده ملزم شده است سوگواران شما، مرثیه خوان خویش اند بی سبب نیست که عالم همه ماتم شده است «من مَلِک بودم و فردوس برین» می داند این مَلِک شور که را داشت که آدم شده است من نه مداحم و نه مرثیه سازم- اما سرفراز آن که به طوفان شما خم شده است
محمد علي بهمني |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/10/12ساعت 16:6 توسط سمیه |
|
|
در گوشه ای از آسمان- ابری شبیه سایه من بود ابری که شاید مثل من- آماده ی فریاد کردن بود من رهسپار قله و او راهی دره- تلاقی مان پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود : خسته نباشی.[پاسخی پژواک سان از سنگ آمد] این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک روشن بود بنشین! نشستم، گپ زدیم- اما نه از حرفی که باما بود او نیز مثل من- زبانش در بیان درد الکن بود او منتظر تا من بگویم- گفتنی های مگویم را من منتظر تا او بگوید، وقت اما- وقت رفتن بود گفتم که لب وا میکنم [با خویشتن گفتم]- ولی بغضی با دستهایی آشنا، در من به کار قفل بستن بود او خیره بر من، من به او خیره- اجاق نیمه جان دیگر گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود گفتم: خدا حافظ.- کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود تا قله یک نفس باقی نبود- اما غرور من با چوبدست شرمگینی- در مسیر بازگشتن بود ** چون ریگی از قله به قعر دره افتادم- هزاران بار اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود. محمد علی بهمنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/03ساعت 7:50 توسط سمیه |
|
|
به خصلتهاي كمال و تعالي آراسته شدن، پس از انتخاب آزادانه او تحقق پيدا مي كند.
خلاقيت بر اساس انتخاب خويشتن، بزرگترين و مهمترين بُعد خداگونگي انسان است. بزرگترين خداگونگي انسان در اين است كه خود مي شناسد، خود مي سنجد، خود برمي گزيند، خود مي سازد و خود مي آفريند. برگرفته از کتاب نقش آزادي در تربيت كودكان اثر ارزشمند شهید دکتر بهشتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/09/21ساعت 16:15 توسط سمیه |
|
|
شخصي كه تنها نيروي انديشه را بهكار ببندد و جز انديشه،
فرصت فعاليّت به هيچيك از قواي دروني ندهد، مانند اين است كه فقط يك عينك به چشم
دارد. بخنديم، امّا سرمايۀ
خندۀ ما، گريۀ ديگران نباشد. جهان يا انسانِ بدون حركت، مساوي است با نيستي. دواي جهالتهاي بشري، سؤال است. بياييد آنچه را نميدانيم،
سؤال كنيم و تا بتوانيم، سؤالها را بيجواب نگذاريم. وجدان تاريخ، همواره
قلمي براي كشيدن خطّ سرخ به اباطيل و مزخرفات و اسماي دروغگويان آماده كرده است. علامه جعفری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/11ساعت 20:11 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است خلق دلسنگاند و من آيينه با خود ميبرم بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد هفتصد سال است ميبارد! فراواني بس است نسل پشت نسل تنها امتحان پس ميدهيم ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است بر سر خوان تو تنها كفر نعمت ميكنيم سفرهات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! فاضل نظری |
|
RSS
|